ღ ... & اردلان & امیــــر & آرمیــ♥ـن ღ - عکســ ـ ـ + "من و بروبکس!!!!!(قسمت سوم)"


ღ ... & اردلان & امیــــر & آرمیــ♥ـن ღ

...منـو فکر این که نباشـی، به کی تکیـهـ کنم

عکســ ـ ـ + "من و بروبکس!!!!!(قسمت سوم)"
 

با سلام خدمت دوستان گرامی!!!!!

اینم بالاخره از قسمت سووووووووووووووووومممممممممم!!!!!

خب.......نفر اولی که قسمت 2 رو خوند :

آجی یاسی!!!!......بزنید ب افتخارش!!!!

از همینجا به خودش و خانواده ی محترمش تبریک میگیم!!!

برنده هامون :

صبا و  آجی طناز (که تقریبا نصفشو درست حدس زد)

و اما برنده ی جواب برتر :

آجی نازنین با این جواب :

ke yeho mibini armin vaysade dame dare ordoogah ba ye daste gol daremiad tarafet badesh to midoi samtesh baghalesh koni ama oon jakhali mide miad baghale man

 

من کلا مثل اینکه قسمت نی از جواب برتر ها خوشم بیاد!!!!!!

اما خب......در هر حال جالب بود!!!!!!!

منم این تصمیمو گرفتم ، که همیشه داستانو چهارشنبه ها ، ظهر ، آپ کنم

هر کی مشکل داره ، اعلام کنه!!!!!!!!!!!!

و در آخر.....

داسسسسسسسسسسسسسسسسسسستان!!!! :

.

.

.

.

 

حدود یه ساعت که تو اتوبوس به سر بردیم بالاخره به اردوگاه رسیدیم

داشتیم همگی از اتوبوس میومدیم پایین ؛

دست من تو دست نگین بود؛بقیه ی بچه ها هم پشت سر من بودن

من یه کسی رو از پشت دیدم که یهو فکر کردم آرمینه!!!!!!!!

تو پله ها یهو وایسادم اما نگین همونطور داشت منو میکشید و......

چشمت روز بد نبینه!!!!!!!!!!!!!!!

من یهو افتادم رو نگین و بقیه بچه ها هم از پشت افتادن رو من!!!!!!!

عین دومینو شده بووووووووووود!!!!!!!!!!!.....

نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم...........هنگ بودم.......

نمیدونم همینطور نگین داشت چه بد و بیراهی میگف (!) ،

که یهو دیدم همون یارو برگشت . . . .  اما آرمین نبود !!!!!!

همه نگاه منو دیدن و نگین گفت:

- آدم ندیدی؟؟؟؟؟؟؟؟ .....پاشو بینم چته خو!!!!!!

ـ امون بده!!!!!! لشکر رو من که باید پاشه که منم بتونم پاشم!!!!!

ـ همهههههه پااااااااااشین بییییییییییییییییییییینم!!!!!!!!!

 

بالاخره همه پاشدن.......

نگین:

ـ حالا چه دردت بود یهو کپ کردی؟؟؟

ـ هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچی بابا.......

ـ آره جون خودت!!!!! اگه نگیا.....

ـ مثلا چی کار میکنی؟؟؟؟؟

ـ خودت میدونی!!!!!!!!!

ـ نه......نمیدونم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگم؟؟؟؟؟؟؟بگم؟؟؟!!!!!!....

ـ ده بنال دیه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ......لوس!!!!!

ـ میگم که ........جووووووووووووون آرمین بگو!!!!!!!!!!!!!!!

ـ چوفت و جون آرمین!!!! اصلا جون اردلان!!!!!!

نگین اومد جوابمو بده که یهو دوستم آنیتا پرسید:

ـ ببخشید کلمه ی "چوفت" چه صیقه ایه؟؟؟؟؟؟

منم تو جوابش گفتم:

ـ همون "کوفت " خودمونه البته به  ترکی!!!!!!!!

بعد همه زدیم زیر خنده....

سریع خواستم از سوال نگین شونه خالی کنم که یهو گف:

ـ انسـ ــــی خانووووووم.......تو هنوز ج بنده رو ندادی!!!!! 

ـ تو هم ول کن نیسی ها!!!!!!!!!!!!.....هیچی فکر کردم اون یارو آرمینه!!!

یهو همه زدن زیر خنده و قیافه منم اینجوری شد:!!!!!!

نگین:

ـ انقدر بهش فکر میکنی،فردا در و دیوار رو هم آرمین میبینی!!!!!

ـ زهر ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار......

تو چی که هروقت اسم اردلان میاد غشششش میکنی؟؟؟؟

ـ نه که تو واسه آرمین اینطوری نیسی!!!!!!!!!

داشت مشاجراتمون بالا میرفت و به گیس و گیس کشی میرسید

که دیگه دوستم فاطمه جدامون کرد!!!!!!.......

بعد هممونو بردن و هر ۴ یا ۵ نفرمون رو ،

تو یه اتاق گذاشتن که اونجا راحت باشیم.....

منم که فکر کنم حدس زده باشین که با کیا افتادم!!!!!!!

من با نگینو آنیتا و فاطمه تو یه اتاق رفتیییییییم........

یه ۵ دقیقه ای که تو اتاق بودیم ٬

رئیس کل اردو آقای ... اومد تو اتاقمون و از ما خواس ،

تا یه سرگروه واس خودمون انتخاب کنیم......

که مثلا نگهداری کلید اتاق و از این جور کارا رو بکنه....(حمّالی!!!!)

تا من اومدم یه چیزی بگم همه انگشتا به من اشاره شد!!!!

و تا اومدم بگم که نمیخوام ٬

آقای آجور لو که انگار منتظر فرصت بود ٬سریع گفت:

ـ خو پس بیا صبحونه واسه خودتون بگیر!!!!!!!!!

و سریع رفت بیرون......................

منم غرغر کنان رفتم واس گرفتن صبحونه!!!!!!!!!!!

۴ تا پک صبحونه گرفتم و اومدم تو اتاقمون و گفتم:

ـ خب مفت خور ها بیاین کوفت کنین!!!!!

آنیتا اصلاحش کرد و گفت:

ـ چوفت بخورید!!!!!! نه کوفت بخورید!!!!!!!

منم یهو قاطی کردم و قبل اینکه چیزی بگم نگین گفت:

ـ خو میخواستی قبول نکنی!!!!!!!!!!!!!!

منم که سر تیکه های اون موقع ،

که اون آقا رو دیده بودم و فک کرده بودم آرمینه ،

به اندازه کافی عصبی بودم ، 

حالا هم که نگین ، شیرینیش گل کرده بود ،

یهو خشم اژدهام گل کرد و  داد زدم:

ـ مگه من گفتممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یهو همه لقمه تو گلوشون گیر کرد!!!!!!!!

یه سکوتی شد که فکر کنم همه ازم تعجب کرده بودن!!!!

شاید مسخرم کنین اما تا قیافشون رو اونجوری دیدم ،

یهو دلم براشون سوخت و لحن و کلماتم ۱۸۰ درجه تغییر کرد!!!!

نشستم رو تخت و با لحن آروم و ریلکسی گفتم:

ـ خب.....امروز برناممون رو چطوری بگذرونیم؟؟؟؟؟!!!!!

اون لقمه که تو گلوشون گیر کرده بود٬ گره کور خورد!!!!!!!!!!!!!!

همه قیافشون شبیه علامت سوال شده بود!!!!!!!!

همراه باتعجب در حد لالیگا !!!!!!!!!!!!!.....

تو اون گیر و دار نگین گفت:

ـ عادت میکنین........تعادل روانی نداره!!!!!!!!!!!!!!

من نزدیک بود قاطی کنم اما به جاش گفتم:

ـ خودت شروع میکنیا!!!!!!!!!!!!!

ـ باشهههههههه بابا........اصلا اشتباه شد!!!!!!!

ـ هیچ وقت نمیشه عشق ما شُل!!!!!!......حالا شد!!!!!!

صبحونمون رو که خوردیم رفتیم یهویی ..........

خب......بالاخره این قسمت هم تمومید!!!!!!!!

فقط چند تا نکته رو بهتون بگم.......

۱= واسه این آپ هیچکی رو خفر  نکردم.....گله نکنین!!!!

۲=من از امروز تا هفته ی دیگه ، سه شنبه ،

تهران تشریف ندارم و واسه همین داستانو زود آپیدم!!!!

۳=وقتی برگشتم نظرا نباید زیر ۲۰۰ تا باشه ، وگرنه ،

داستان بی داستان!!!(چون تازه داره جذاب میشه ....)

۴=دیگه تموم شد!!!!!

 

 همتونو دوکس دارمممم......

                                       کامنت یادتون نره!!!!!!!

 

 

 

تاريـ ــخ : سه شنبه 20 تیر1391سـاعـ ـت : 12:45 به زحمـ ــت : ♦ شقـ ــایق (! En30.A ) ♦ | |